احمد بن محمد ميبدى
404
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
بر درويش گران آمد و دلتنگ و رنجور شد ، آن مرد حاضر شد نيمى از مال خود را فداى رنج دل درويش كند ! درويش نپذيرفت ! حضرت پرسيد چرا نپذيرفتى ؟ گفت : اى پيغمبر خدا ، گوهر فقر عزيزتر از آن است كه به همهء دنيا بتوان فروخت ! صدها سال آفتاب از خاور برآيد و به باختر فرورود تا عارفى را به حكم عنايت ازلى ديدهء آن دهند كه جمال فقر بيند و عزّ فقر شناسد ، و عزّ فقر كه در دل طالبان پديد آيد هر قدر درد پديد آيد ، هر آن دلى كه پردردتر و سوختهتر باشد ، عزّ فقر در او بيشتر ماند ! مصطفى را دنيا عرضه داشتند گفت : مرا با دنيا چهكار ! آخرت بر او عرضه داشتند ، در آن ننگريد ، فقرا را پيش ديده و دل وى درآوردند خواست تا در ايشان نيز ننگرد ! فرمان از مصدر جلالت آمد كه : چشمها را از ايشان برنگردان و چشم از ايشان بر مدار و به دوام نظر ايشان را گرامى دار ، و بدان من خداوندم در دل ايشان مىنگرم ! آيا تو ننگرى به او كه من پيوسته به دو مىنگرم ؟ لطيفه : عارفان و خداشناسان ، فقر را سه رتبت دادهاند : حاجت ، فقر ، مسكنت . خداوند حاجت سر به دنيا فرود آرد تا دنيا سدّ فقر وى كند ! و خداوند فقر دل به دنيا ندهد اما به عقبى گرامى و با نعيم بهشت بياسايد ! و خداوند مسكنت جز خدا نخواهد ، نه ناز خواهد و نه نعمت ، بلكه راز ولى نعمت خواهد ! ! مصطفى مسكنت خواست كه گفت : خداوندا ، مرا مسكين زنده بدار ، و مسكين بميران و از زمرهء مسكينان بشمارم آر ! و از فقر به خدا پناه برد كه صاحب فقر هنوز از لذّتها در وى بقيّتى مانده و به سبب آن بقيّه ، از ديدار مولى در حجاب است ! پير طريقت گفت : اينجا سه مقام است : نخست برقى از آسمان فقر تافت تا تو را آگاه كرد ، پس نسيمى دميد تا تو را از هواى مسكنت آشنا كرد ، پس از آن درى گشاد تا تو را از معرفت دوست كرد و خلعتى پوشانيد تا بستاخ ( گستاخ ) كرد . الهى ! آتش يافت با نور شناخت آميختى ، و از باغ وصال نسيم قرب انگيختى ، باران فردانيّت بر گرد بشريّت ريختى ، و به آتش دوستى آب گل سوختى تا ديدهء عارف را ديدار خود آموختى ! در آخر آيت ، صاحبان سهام را به ابن سبيل ختم كرد و او در زبان علماء كسى است كه از ميهن دور و در ذلّ غربت و رنج سفر روز به سر آرد . ولى بر ذوق جوانمردان ، ابن سبيل كسى است كه از عادتها و خواهشهاى هواى خويش بريده گردد ، و از خويش و پيوند و جمله مردمان به يكبارگى دل برگيرد ! و با دلى پردرد و جانى پرحسرت غريبوار كنجى گيرد ! و بر نواى حيرت و حسرت پيوسته مىگويد : بارخدايا ، همه به تن غريبند و من به دل و جان غريبم ، همه در سفر غريبند و من در حضر غريبم ! خدايا ، هر بيمارى را از طبيب شفاست ، و من از طبيب بيمارم ، هركس را از قسمت بهرهاى است و من بىنصيبم ، هر دل شدهاى با يارى و غمگسارى است و من بىيار و قريبم ! همه شب مردمان در خواب و من بيدار چون باشم ؟ * غنوده هركسى با يار و من بىيار چون باشم ؟ 61 - وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ . آيه . منافقان زبان عداوت دراز كردند خواستند كه در شمايل و صفات مصطفى عيب جويند ! آنچه عين كرم بود و نشانهء فضل و جوانمردى ، به طعن بيرون دادند و گفتند : محمّد نيكوخوى است آنچه را گويند مىشنود و گوش مىدهد ! مصطفى ايشان را به رمز پاسخ داد كه : مؤمن عزيز و كريم است و فاسق فاجر ذليل و لئيم است و خداوند فرمود : بگو ( اى محمّد ) گوش دادن من به سود شما است !